|
do0oset daram |
|
eshgh |
خداوند روز اول آفتاب را آفرید روز دوم دریا روز سوم صدا را روز چهارم رنگها را روز پنجم حیوانات روز ششم انسان را و روز هفتم خداوند اندیشید چه چیز را نیافریده است و تو را ... برای من آفرید
+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 2:4 توسط محمد |
کاش از تو ،یادگاری می ماند
شیشه عطری،دستخطی،ردپایی شاید کاش حافظ در جوابم می گفت: "برق دولت که برفت از نظرم باز آید" کاش چشمان تو باور می کرد چشم من راه تو را می پاید وتو این از نگهم می خواندی تو همه جان منی پیش تن خویش بمانی باید!
+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 2:17 توسط محمد |
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 3:2 توسط محمد |
کاش به خوابم بیایی، با شیشه ای پر از عطر شیرین عشق. من ستاره های نقره ای را از دست داده ام. من خورشید را در پیچ و خم یک کوچه تاریک گم کرده ام. کاش صدایم کنی تا از این خواب هزاره برخیزم و اتاقم به رنگ بهار شود و دفترهای کهنه ام بوی شعر بگیرند. من همه فرشته هایی را که در خواب دیده بودم از یاد برده ام. باور کن سالهاست نمی توانم خود را در آیینه هیچ رودی نگاه کنم. من به عصایی تکیه داده ام که هرگز شکوفه نخواهد داد. دیشب گریه های کودکی ام را به خواب دیدم و پروانه هایی را که بالهایشان از گل سرخ بود و مترسکی مهربان که در انتهای مزرعه مرا بوسید. بارها گفته ام جهنم یعنی جدایی کاش می توانستم بگویم که به قدر اسمانها بو به قدر بهشت دوستت دارم. کاش هر روز بالای بلندترین قله می ایستادم و بهتو سلام می گفتم. <:P:>در خلوت لیمویی خود به من فکر کن! عبور رودخانه ها از قلبم هنوز تماشایی است. هنوز صدای خیس باران را از ترانه هایم می توانی بشنوی. کاش به
خوابم بیایی و در گوشم نجوا کنی . . .
تقدیم به ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 8:45 توسط محمد |
گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود ، اما طوفانِ تو آن را از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟! خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، تو از کمین مار پر گشودی ! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی 
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 11:21 توسط محمد |
| ||||||